روزی روزگاری بود
دل من شکسته بود
هیچکی نبود تابش بگم
درد دلم ازچیا بود
هرکی رسید
راحت میزد
زخمی به روی دل من
لعنتیا ندیدنم
چه جوری دارم میشکنم
خلاصه قصه دلم
بادر تموم شد روزگار
درد نبود حق دلم
تیغم زدی ای روزگار... 
کارم شد ه خنده تلخ
واسه پوشندن دلم
باسیلی سرخ بود صورتم
حقم نبود ای روزگار....
شاعر: "gisukamnd "
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 17:50  توسط گیسوکمند |
